اگر خشم پروانه است
برای سوختن
نیازی به شمع نیست
بگذار آرام بگیرم چون آب / پشتِ سد
بگذار چندی نمانده به چلچلی
برای خندیدن
کنار جاده ترمز کنم
باد را ببینم که بی خیال
بر علف ها دست می برد
کاش نومیدی تخمه ای بود
که در عید می شکستم و
پوسته اش را بر خاک می ریختم
کاش نومیدی آتشی بود
که در چهارشنبه ی آخر سال
از رویش می پریدم
آب را بر آتش ریخته ام
فروردین خواب می بیند
که سوسن در صدای من می خواند
صدایی نازک که در صدایی کلفت نهان شده است
زندگی همین است
شفقتی که از چوب در تبر نهان می شود
برای شکستن
خویشاوندی به جان خویشاوندی می افتد
من افتاده ام
بلندم کنید
می خواهم کشتن فروردین به دستِ اردیبهشت را ببینم
و پیش از آنکه آخرین قطره ی این باران
چون روحی سرگردان به هوا برود
درخرداد بمیرم.
نظرات ()